اسماعیل حمیدیه ( نشید)

  

 

اسماعیل حمیدیه ( نشید)

 

اسماعیل حمیدیه متخلص به ( نشید) به سال 1295هجری شمسی در شهر مراغه دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در مراغه و اورمیه به پایان رسانید. پایان تحصیلات دوره متوسطه او مصادف بود با جنگ جهانی دوم و فوت پدر که نتیجتا مسئولیت و کفالت خانواده بر وی محول می گردد. با وجود استعداد فوق العاده و علاقه وافر به ادامه تحصیل و یادگیری که یکی از خصیصه های اخلاقی وي بود و همیشه
نیز این مسئله را به فرزندان و نزدیکان و آشنایان خود توصیه و آنان را تشویق به فرا گیری و تحصیل علم و هنر می نمود خود به علت مشکلات خانوادگی و مسئولیت هائی که بر عهده گرفته بود قادر به ادامه تحصیلات منظم و دانشگاهی نشد ولی لحظه ای از یاد گرفتن و مطالعه باز نایستاد.


حمیدیه ضمن فعالیت های ادبی و فرهنگی خود از فعالیت های اجتماعی و اقتصادی و تولیدی نیز غافل نبود. از همان آغاز جوانی به فعالیت های کشاورزی و تولیدی روی آورده و در احیای کشاورزی منطقه به خصوص در ایجاد باغات و مزارع قدم های موثری برداشته است. روی این اصل با طبیعت بیشتر مانوس گشته و در سرودن اشعارش بیشتر از طبیعت الهام گرفته است.

 

حمیدیه مردی وطن پرست و اجتماعی و دارای بیان و قلم قوی و از شم سیاسی ویژه ای برخوردار بود به طوری که بیان و نوشته های او هر شنونده و خواننده را تحت تاثیر فراوان قرار می داد و نظریات او در مسائل سیاسی همیشه مورد تائید دیگران بود. لذا به لحاظ آگاهی و بینش سیاسی و معلومات جامع و قدرت بیان, دوستان و هواداران بسیاری از تمام طبقات جامعه داشت و بهترین مشاور و راهنمای دوستان و آشنایان
خود بود. سرودن شعر را از جوانی شروع کرد و بعد ها به عضویت اغلب انجمن های ادبی در امد و با بسیاری از شعرا و نویسندگان از جمله استاد محمد حسین شهریار شاعر نامی آذربایجان دوستی بسیار نزدیک داشت. قسمتی از سروده های وی در کتابی تحت عنوان سایه روشن در سال 1353 یعنی در زمان حیات خود شاعر چاپ و منتشر گردید در صورتی که بسیاری از اشعار و غزلیات او هنوز به چاپ نرسیده است.

 

اسماعیل حمیدیه ( نشید) در هفتم آذر ماه سال 1357بر اثر سکته قلبی دیده از جهان فرو بست و در گورستان زاد گاهش گلشن زهرا به خاکسپرد.

 

لک لک  اثر استاد حمیدیه

 

می روم تا آشیان بر گنبد مینا بسازم

 

دور از این دنیا بسازم

 

در بهشت آرزو ها غرفه ای زیبا بسازم

 

خیمه ای از پرنیان ، خرگاهی از دیبا بسازم

 

دور از این کانون پستی

 

وین بساط خود پرستی

 

میروم با چیره دستی

 

سرنوشت خود کمی ،  بالاتر از بالا بسازم

 

دور از این نام و نشانها

 

بر فراز قله آتشفشانها

 

پشت بام کهکشانها

 

پر زنم ، چندان که سر تا پا بسوزم

 

یا در این کانون پستی  ، آتشی بر پا بسازم

 

یا بسوزم  .....  یابسازم

 

میروم تا دور از این آلایش و آلودگیها

 

بند خود را گم کنم در وادی نابودگیها

 

وارهانم خویش را از ننگ و دود اندودگیها

 

گر نشد ، چنبر کنم چرخ زمان را

 

یا بهم دوزم زمین و آسمان را

 

با فغان سینه سوز .... بی امان و کینه توز

 

هم گریزان میستیزم ..... هم ستیزان میگریزم

 

در جهان خاکی از پاکی اثر کو؟

 

گوشه امن و امان ، یا خلوت بی درد سر کو؟


زین متاع مختصر ،  کس را گذشتی مختصر کو؟

 

با پسر مهر پدر کو؟ وز پدر شرم پسر کو؟

 

زندگی خاکش به سر گشته  ، ولی اهل بصر کو؟

 

جان به قربان بشر ، اما بشر کو؟

 

وز بشر ، جز شور و شر کو؟

 

شد عیان شرش به عالم ، لیکن از خیرش خبر کو؟

 

راه گم شد ، راست کج شد ، راهبین کو ؟ راهبرکو؟

 

یارب آن طوفان که این بنیان کند ،  زیر و زبر کو؟

 

از قلم کاری نشد ،  باری تبر کو؟

 

دیده ها بیناست  ، اما دیده صاحب نظر کو؟

 

در نظر جز سیم و زر کو؟

 

عالمی زین خاکدان آلوده تر کو؟

 

میروم تا عالمی دلکش تر از رویا بسازم

 

قصر شیرین ، طاق بستان ، بیستون

 

جمله بی سقف و ستون

 

مادر گیتی مگر ، لیلی و مجنون نمیزاید دگر؟

 

یا شکسته قالب آن کوزه ها را کوزه گر؟

 

رادمردان ، آن صفا و سادگی کو؟

 

رادی و آزادی و آزادگی کو؟

 

چون فروغ مهر با افتادگان ، افتادگی کو؟

 

تخت و بخت اماده ، اما در شما آمادگی کو؟

 

کو شکوه  کوهساران؟

 

کو نسیم نوبهاران؟

 

کو صدای آبشاران؟

 

کو صفای جویباران؟

 

کو هزاران ..... در هزاران ؟

 

ماه کو ؟ مهتاب کو؟ رنگین کمان کو؟

 

آن جهان آسمانی  ، آن جلای آسمان کو؟

 

آنکه با دل همزبان باشد در این دور وزمان کو؟

 

وز شرار خانمانسوز شرارتها امان کو؟

 

میروم تا در شکاف سخره ها مأوا بگرم

 

یا سرم سامان پذیرد ، یا در این سودا بمیرم

 

یا بگیرم  ....... یا بمیرم

 

یاد باد آن مردی و مردانگیها

 

عالم خوش باوریها ،  درو از این فرزانگیها

 

در بهار عاشقی گل کردن دیوانگیها

 

با پری هم خوابگیها ، با جنون هم خانگیها

 

مز خرد تا خادم خودکامگی بیگانگیها

 

ای خوش آن خواب خیال انگیز و رویای طلایی

 

عالم عشق و ، بلای مبتلایی

 

ای دریغا ! کان طهارت رفت وآن عصمت رمید

 

جای هر گل  ، هرزه خاری بر دمید

 

میروم تا درو از این درنده خوها

 

دور از این ناشسته رو ها

 

وین زننده رنگ وبوها

 

آشیان از اطلس و دیبا بسازم

 

در بهشت آرزو ها غرفه ای زیبا بسازم

 

میروم تا شکوه دل باز گویم با " خدایان"

 

پرده ها را پس زنم تا چهره ها گردد نمایان

 

پاره سازم پرده ها را

 

رو کنم با برده داران ، برده ها را

 

با ستم کیشان ، ستم پرورده ها را

 

باز گویم گفته ها را ، بر شمارم کرده هارا

 

با خدایان لخت و عریان گویم از حال گدایان

 

در نگاه بی گناهان این عبارت

 

کاین نمایش کی رسد یارب به پایان

 

نیست در راهی که من پا میگذارم

 

رد پای رهگذاری

 

خویش را با خویش تنها میگذارم

 

در حصار انتظاری

 

عقربک میچرخد اما دیر دیر

 

بی گذشت و سخنگیر

 

بس عبوس ومرگبار

 

بس صبور وبردبار

 

ساغت سیر زمان گردیده پیر

 

میبرم صد ره ، به تنهایی ،  پناه از بی پناهی

 

بلکه یک دم وارهم زین همرهان نیمه راهی

 

وز تباهی و سیاهی

 

داوریها دارم از دست ستمکاران به داور

 

از سیاهی میگریزم...... با تباهی میستیزم

 

وآنچه پیش آید در این ره از دل وجان میپذیرم

 

میروم ..... میروم.... تا آشیان بر گنبدمینا بسازم

 

دور از این دنیا بسازم

 

اثر : استاد اسماعیل حمیدیه متخلص به نشید مراغه ای ( سال 1356)

<
امیر علی نسل

9 آذر 1393 13:58

اطلاعات نظر
  • گروه کاربری: ميهمان
  • تاريخ عضويت: --
  • وضعيت در سايت:
  • خبر
  • نظر
تانه دیر است از این شهر سفر باید کرد
فکر کار دگر و یار دگر باید کرد
زهره ماتم زده نسرین نگران ماه عبوس
یارب امشب به چه امید سحر باید کرد
گفتم ای دختر ناپخته زدستت چه کنم
گفتش ای خام پسر خاک بسر باید کرد...........
باتشکر از معرفیتان اما شنیده ایم مرحوم نشید از شهر مراغه نارضایتی داشتند'

ارسال نظر

نام:*
ايميل:
متن نظر:
کد امنيتی: *
عکس خوانده نمی شود